0

حاشیه ای بر مناظره قلمی بابک داد با قاسم شعله سعدی! – ف. تابان

آقای بابک داد، در مبارزه قلمی خود با قاسم شعله سعدی، تنها ماند. در میان چندین نقدی که بر نامه نخست او نوشته شد، هیچ کس از آن ها – که وی خود را نماینده اشان خوانده بود – به دفاع از وی برنخاست. این موضوع می بایست بابک داد را در اندیشه فرو برد، اما نبرد. او نامه دوم را بی پرواتر نوشت و نشان داد که در مشی خویش «استوار» است. با این حال شاید دخالت در بحثی که میان آقای بابک داد و قاسم شعله سعدی درگرفته است، و انتقاد از «روزنامه نگار نماینده نسل سوم» اندکی دشوار باشد و در برخی اذهان این انتقاد را با حمایت از قاسم شعله سعدی یکسان سازد. اما آقای بابک داد در نامه دوم خود به قاسم شعله سعدی، کلماتی را بر قلم جاری ساخته است که ساکت ماندن در برابر آن ها نیز دشوار است.

خلاصه ماجرا تا لحظه حاضر از این قرار است که آقای قاسم شعله سعدی از فرصت مسافرت به اروپا استفاده نموده و شاید با توجه به وضعیت سیاسی موجود در جامعه، که از یک سو نفرت از ولایت فقیه در آن موج می زند و از سوی دیگر گریز از اصلاح طلبان هر روز چشمگیرتر می شود، هوس کرده است به نام رهبر نیروی نجات بخش جریان سوم به میدان بیاید و به همین دلیل انتقاداتی را متوجه رهبری حکومت ایران کرده است، و از سوی دیگر آقای بابک داد که خود را «نماینده نسل سوم» نامیده با ادعای «آشتی دادن اخلاق با سیاست» رسالت مبارزه با آقای شعله سعدی را برای جلوگیری از تبدیل شدن وی به «قهرمان ملی» بر دوش خود حس نموده است.
او در انتهای نامه دوم خود که نامش را نیز «سطح واقعی یک قهرمان» نهاده است، با شادمانی اعلام کرده است که: « ایشان در پاسخ اخیرشان، اندازه و سطح واقعی خود را، حسابی ناشیانه “لو” داده اند. حقیقت تلخ اینکه؛ اندازه آقای شعله سعدی، اندازه و سطح مورد نیاز برای تبدیل شدن به یک “قهرمان ملی” نیست. »
کسی که جوابیه های آقای بابک داد را مطالعه می کند با این پرسش مواجه می شود که چرا ایشان تا این اندازه نگران تبدیل شدن آقای قاسم شعله سعدی به یک «قهرمان ملی» است؟ آخر مگر می شود با نوشتن یک نامه و طرح چند انتقاد به رهبر حکومت اسلامی (که به تایید خود آقای بابک داد تازه این انتقادها از خارج از کشور هم نگاشته شده است) به یک «قهرمان ملی» تبدیل شد؟ یعنی جامعه ما تا این اندازه «قهرمان ندیده» است؟
ظهور نامه اول آقای بابک داد در برخی سایت های اینترنتی اصلاح طلبان، که جز به معنای حمایت و موافقت با آن چه او گفته، معنای دیگری نمی تواند داشته باشد، خبر از آن می دهد که ایشان در نگرانی های اندکی تعجب آور خود تنها نیست. این نگرانی ظاهرا از آن جا ناشی می شود که آقای داد، به وضعیت افکار عمومی در جامعه ما به خوبی آگاه است و می داند که این جامعه تا چه اندازه تشنه نقد صریح رهبری است که خارج از حوزه انتقاد و نقد قرار گرفته است و ایشان نیز همراه با دیگر همفکران خود، در این خیال است که پا پیش نهادن برای پاسخ گویی به این نقد، از هر انسانی می تواند یک «قهرمان» بسازد. من فکر می کنم اگر نگرانی آقای بابک داد فقط همین موضوع بود، آن گاه می شد به به ایشان دلداری داد که این نگرانی بی مورد است و نباید در وحشت «قهرمان شدن» قاسم شعله سعدی بی ملاحظه قلم را بر کاغذ روان ساخت.
شاید از نظر بسیاری ـ که نگارنده نیز یکی از آن هاست – نامه آقای شعله سعدی به علی خامنه ای تنها تا این اندازه از ارزش برخوردار باشد که به سهم خود راه انتقاد از رهبری حکومت ایران را باز و آن را در جامعه عادی می کند. همین و نه بیشتر!
آقای بابک داد به نمایندگی از نسل سوم مدعی آشتی دادن سیاست و اخلاق شده، اما هنوز پاسخ چندین نفر از «نسل سومی ها»یی که بدون استثنا به شیوه کوبنده، تخریبی و افشاگرانه ایشان که هیچ نشانه ای از «اخلاق» در آن به چشم نمی خورد، انتقاد کرده اند، را نداده، نامه دوم را «کوبنده» تر و «تندتر» از نامه نخست نگاشته است.
آقای بابک داد علیرغم آن که در نامه دوم خود نوشته است که کاری به «مفاد» نامه شعله سعدی نداشته و در پی نقد «انگیزه»های ایشان بوده است، با این حال، مخالفت عمیق را با این «مفاد» در چند سطر پائین تر آشکار کرده و منظور خود از این مخالفت آتشین را «لو» داده است (واژه «لو دادن» هر چند خیلی «اخلاقی»‌ نیست، اما از مطلب خود آقای داد به عاریت گرفته شده است)
اساس موضوعی که آقای داد را به واکنش واداشته است، در این جملات قابل تشخیص است:
« لازم است روشهای تند و قهرآمیزی که با نامه های امثال آقای شعله سعدی “کلید” می خورند، نفی شوند و بی ثمریشان مورد توجه قرار بگیرد. راستی آیا جوان یا دانشجویی که منتقد برخی مسائل است، نباید نسبت به برخی شانتاژهای ویران کننده افرادی مانند آقای شعله سعدی، و نامه هایی که در آنسوی مرزها می نویسند و منتشر می کنند، هوشیار و آگاه شود؟ اگر آن دانشجو یا روزنامه نگار جوان، به ” شجاعت ” و ” سینه ستبر ” آقای شعله سعدی اقتدا کند و از وی الگو بگیرد، و اگر به تقلید از این نامه نگاری، جوانها تندی کردند و تبعات آن تندی نصیبشان شد، آیا آقای شعله، پاسخگویشان خواهد بود؟ »
از آقای بابک داد می پرسم: چرا «ضعیف کشی»؟ شما به خوبی آگاهید که به دلیل همان گذشته ای که تصویرش کرده اید، کمتر کسی حاضر می شود در «مبارزه سیاسی» بین شما و آقای شعله سعدی، طرف دومی را بگیرد. اما کمی انصاف نیز می تواند از لوازم پیوند دادن اخلاق با سیاست باشد! شما که نگران «شجاعت» و «سینه ستبر»‌ قاسم شعله سعدی در سوق دادن جوانان به سوی «تندی» ‌و روش های قهرآمیز شده اید، چرا در برابر اکبر گنجی نایستادید؟ او که بسیار بیشتر از قاسم شعله سعدی گفته است، او که در خارج از کشور نیست،‌ او که از گوشه زندان تمامی این حکومت نامقدس را به چالش گرفته است؟ او که بیشتر «قهرمان بازی»‌ کرده است. او که در نزد جوانان بسیار محبوبتر است و خطر آن که جوانان به آن چه او گفته تاسی کنند بیشتر از قاسم شعله سعدی است. آیا «آبرو»ی خویش را بر تبعات «تندی» جوانان ارجح داشته اید؟
بسیاری از اصلاح طلبان برای توجیه بی عملی های خویش، تئوری ای ساختند به نام «پرهیز از خشونت» و امتناع از «رادیکالیسم» که نه تنها جنبش اصلاح طلبانه مردم ایران،‌ بلکه خود را نیز در تار و پود آن چنان گرفتار کرده اند که دیگر شاید جز اعلام تاسف کاری برای آنان نتوان کرد.   اکنون پافشاری بیش از اندازه بر این تئوری کار را به ابتذال کشانده است. ابتذالی که آقای بابک داد تنها یک نمونه از آن را به نمایش گذاشته است.
در کدام مکتب، فرهنگ، ایدئولوژی و راه و روش سیاسی، انتقاد از مسئولین یک حکومت به معنای «کلید» زدن روش های تند و قهرآمیز تلقی شده است که انتقاد از آیت الله خامنه ای تا این اندازه کسی مانند بابک داد را در هراس از چشم انداز روش های قهرآمیز فرو برده است؟ انتقاد از مقامات عالی حکومت طبیعی ترین و بدیهی ترین حق هر انسان و هر جامعه ای است و باید آن را پذیرفت و تشویق کرد و اگر کسانی هم هستند که آن را نمی پذیرند باید مبارزه کرد تا چنین حقی پذیرفته شود و رسمیت یابد. پس چرا آقای بابک داد که خود در این راه قدمی بر نمی دارد، وحشت افکنی می کند و مانع می تراشد؟ منطقی که ایشان به کار گرفته است چه فرقی با منطق دادگاه انقلاب دارد که فعالین ملی و مذهبی را به جرم یک مبارزه سیاسی کاملا مسالمت آمیز به «براندازی قانونی» متهم می کند؟ آیا او نیز اگر روزی بر مسند قضاوت بنشیند، قاسم شعله سعدی و دیگران را به دلیل انتقاد از رهبری به جرم «کلید زدن»‌ مبارزه قهرآمیز، روانه دارالتادیب نمی کند؟
آیا چنین کسانی را که در وحشت از «رادیکالیسم» و خشونت و «مبارزه قهرآمیز» در ورطه هولناک بدترین محافظه کاری ها سقوط کرده و حتی انتقاد از رهبران حکومت را با «کلید»‌ خوردن مبارزات قهرآمیز یکسان می دانند، می توان «نماینده نسل سوم» – نامی که آقای بابک داد به خود داده است- یعنی نسلی که این روزها در هر کجا توانسته مخالفت خود را با استبداد و خواسته خویش را مبنی بر جمهوری تمام عیار به روشنی فریاد زده است – به حساب آورد و به آنان ذره ای اعتماد کرد؟!

وحشت آقای بابک داد شاید از انبوه پاسخ های انتقاد آمیزی است که علیه او نشر یافته و نشر خواهد یافت. شاید او این انتقادها را در محاسبات خویش به حساب آقای شعله سعدی واریز کرده و از «قهرمان شدن» او به وحشت افتاده است. اما باید به ایشان این موضوع را تذکر داد که آن چه انتقاد و نقدهای پی در پی را علیه ایشان برانگیخته است، حساسیتی است که در جامعه ما نسبت به هر نوع دفاع از ولی فقیه مستبد وجود دارد. آقای بابک داد، خواسته یا ناخواسته، در جانب ولایت فقیه ایستاده است. این است راز تنها ماندن او!

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *